بهش اصلا فکر نمی کنم یا بهتره بگم سعی کردم این کارو بکنم.امروز مثل همیشه اینجا ابریه و من عجیب دلم هوس دیدن اون دخترک و پسرکی را کرده که سالها تنهایی یا دسته جمعی میرفتند رستوران لاوین ...سانسهای آخر شب سینما فرهنگ بعدش هم ساندویچ بهار و آبمیو ها ی سر دزاشیب...یا بشینند توی خونه و به ترک دیوارهم بخندند و پیتزا دربه در سفارش بدند و جوکهای بی مزه برای هم بگند.سانازم یادت بخیر عزیز دلم.........کاش بودی باز برامون به زور برنامه های فرهنگی و تفریحی می ذاشتی. وای که چه دروغهایی تحویل ما مانامون می دادیم. !!!!!شبهای جاده... مهمونی های الکی خوشی...دعواهای از سر سیری.....وای که چه روزهایی بود.مطمنم برای همه افراد اون اکیپ یه بازه زمانی خاصی از زندگیشونه که دیگه تکرار شدنی نیست و زیباییش هم به همینه.
حالا اون آدمها هر کدوم یه گوشه دنیا مشغولندبه جز یکیشون که دیگه نیست...
وای از ذهن نا خودآگاه ...که آدم را به کجا ها می بره ..من برگردم به زندگی الانم که بانو خونه را گذاشته رو سرش.