تبليغاتX
حرفهای همینجوری........
دیشب تا خود صبح انگار رفته بودم مهمانی .اون هم کجا ؟ جایی بودم با دخترکم و میزبان کسی بود که سالیان سال عاشقانه دوستش داشتم.او هم در خواب من ازدواج کرده بود و بچه داشت .داشتیم از قدیمها حرف می زدیم و روزهایی که گذشته بود و جالب این بود که هر دو پیر بودیم.اینقدر از این گپ د وستانه که با        هم خاطره مرور می کردیم سبک شدم که انگار واقعا اتفاق افتاده است!!!!!!!!

بهش اصلا فکر نمی کنم یا بهتره بگم سعی کردم این کارو بکنم.امروز مثل همیشه اینجا ابریه و من عجیب دلم هوس دیدن اون دخترک و پسرکی را کرده که سالها تنهایی یا دسته جمعی میرفتند رستوران لاوین ...سانسهای آخر شب سینما فرهنگ بعدش هم ساندویچ بهار و آبمیو ها ی  سر دزاشیب...یا بشینند توی خونه و به ترک دیوارهم بخندند و پیتزا دربه در سفارش بدند و جوکهای بی مزه برای هم بگند.سانازم یادت بخیر عزیز دلم.........کاش بودی باز برامون به زور برنامه های فرهنگی و تفریحی می ذاشتی. وای که چه دروغهایی تحویل ما مانامون می دادیم. !!!!!شبهای جاده...  مهمونی های الکی خوشی...دعواهای از سر سیری.....وای که چه روزهایی بود.مطمنم برای همه افراد اون اکیپ  یه بازه زمانی خاصی از زندگیشونه که دیگه تکرار شدنی نیست و زیباییش هم به همینه.

حالا اون آدمها هر کدوم یه گوشه دنیا مشغولندبه جز یکیشون که دیگه نیست...

وای از ذهن نا خودآگاه ...که آدم را    به       کجا ها می بره  ..من برگردم  به زندگی الانم که بانو خونه را گذاشته رو سرش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:51 AM توسط نوشا |

۱- من از این همه پرویی خودم موندم هی میرم امتحان رانندگی می دم هی رد می شم اون هم با هزینه سر سام آور اینجا........ولی باید آخرش بگیرمش .ایران یکی از کشورهایی هست که گواهینامه اش را اینجا قبو ل نمی کنند و اونو اصلا تبدیل نمی کنند بنابراین باید دوباره امتحان بدم.

۲- از وقتی اومدم اینجا واسه همه چیز هی امتحان دادم فقط واسه زایمانم امتحان ندادم.

۳- امی جانم هم خوبه   ۶ ماهش شده به همین زودی ...سرما می خوره ..صداهای جدید در می اره ...سرلاک شروع کرده ..میوه له شده و از این حرفها.

۴- از فوریه درسمو شروع می کنم مدارکمو + ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ امتحاناتی که دادم قبول کردند و فوقو شروع می کنم.

۵- چرا همه فکر می کنند که من اگه خیلی ازش حرف نمی زنم میشه نتیجه گیری کرد که زندگیم بی مشکله؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا جون همه اش که قند و عسل نیست ولی گفتن خیلی چیزها دردی را از من دوا نمی کنه...همین!

۶-  من دارم از حالا تا تابستون سال بعد که شاید بریم ایران و شاید هم بریم عروسی وزن کم می کنم ای ایییییییییییی جوابکی هم می گیرم البته ورزش نمی رسم بکنم .

۷- من کلا آدم تنبلی نیستم در تمام عمرم حتی در زمان حاملگی هم نمی تونم بیشتر از ساعت ۷-۸ صبح بخوابم  اما الان همه اش دارم می دوم تا به کارام برسم  همه اش هم عقب می مونم.

۸-وای می خوام منفجر بشم.!!!!!!!!!!!!!!!!!یه نیمچه آشنایی داریم که من این خانمو در تمام عمرم یک بار دیده بودم تا اینکه ازدواج کردم آمدم اینجا ....این خانم هم همین جا زندگی میکنه در تمام این مدت هم ۲ بار خیلی رسمی رسمی همدیگر را دیدیم. دیروز زنگ زده به من حالو احوال مثلا بعد از نیم ساعت تعریف (شما بخونید : ترکیبی از ناله و غیبت) به من می گه : میشه شما هزار یورو برای من بفرستید؟ اول فکر کردم اشتباه می شنوم گفتم : من براتون ۱۰۰۰ یورو بفرستم؟ گفت: آره این هم شماره حساب پسرمه !!!!!!! گفتم: خانم فلانی من که خودم در حال حاضر کار نمی کنم بنابراین در آمدی هم ندارم .میگه: خوب به شوهرت بگو عزیزم!!!!!!! اون داره ...    حالا این شماره حسابو یاداشت بکن و به به من حتما خبرشو بده. من هم زنگ زدم به مامانم که بابا این کیه دیگه نه خواهشی نه چیزی.(.اینجور وقتها همه از دم خارجی و بی تعارف می شوند ).به ما مانم جریانو گفتم و گفتم من روم نمی شه شما بیا به این خانمه زنگ بزن و جریانو بگو .مامانم هم زنگ زده بود  ...خانمه فلانی گفته بود وای خدا مرگم بده من کی گفتم به شوهرش رو بندازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا جالبیه قضیه اینه که این خانمه ۱۰۰ تا آشنا و فامیل اینجا داره و بچه های بزرگ داره و همه اش هم می گه خدا را شکر که ما نه اینجا کم داریم نه ایران....من روم نمی شه به این خانم بگم عکسهای دخترمو ببره ایران با خودش اونوقت........تقصیر خودمه خیلی به این فکر می کنم مزاحمتی در حد امکان برای کسی درست نکنم اون وقت ...........

۹- من برم چون بانوی کوچک ۶ ماهه من  می خواد همزمان با من تایپ کنه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:8 PM توسط نوشا |