امی الان ۵ ماهشه و کلی نه همه زمان منو ازم می گیره ولی دلی میبره این پدر سوخته که از زمان و مکان فارغ می شم.توی این مدت به همه بلاگهای دوستان سر می زدم و از حال همه کم. بیش با خبر بودم.من سیگار مو سر جریان حاملگیم ترک کردم این وب گردیو نمی تونم کنار بذارم. توی این مدت یه بار هم ایران رفتم .مجبور شدم که برم با یه بچه فینقیلی بابام در اومد.
اینجا امی رو گذاشتم مهد دو روز در هفته. ایران که بودم فکر می کردم که رفاه اجتماعی در اینجا یه مسله ای هست که حل شده شاید خنده دار باشد اگه بگم من ۱ سا له که توی لیست انتظار هستم برای مهد کودک و هنوز نزدیک خونمون جایی پیدا نکردم به ناچار میره یه نقطه دیگه از شهر . حالا چون من کار نم کنم همه اینجا دارند می ترکند که وای چه لوکس!!!!!!! چون هزینه مهد اینجا بالاست و مادر و پدر هم که هر دو کار می کنند ولی من به این دو روز محتاجم !!!چون از صبح تا شب با این بچه هستم و حتی ۱۰ دقیقه برای خودم ندارم....هیچ کس هم اینجاندارم که که حتی برای شرایط اضطراری امیو بهش بسپارم و به هیچ بنی بشری هم که اطمینان ندارم که بیاد بی بی سیتر بشه.پس مهد تنها راه حل منطقی بود ....مهدهای اینجا جالبند همه با کفش میان تو و بچه ها روی همون زمین می لولند و میگن انجوری بدن بچه مقاوم میشه............!!! حالا تا درسم شروع بشه همینه تا ببینم باید چکار کنم. من از اون تیپ آدمهایی هستم که گیر که میدن به چیزی دیگه پدر خودشونو براش در می آرند در مورد امی هم همینطوره ولی من اگه برای خودم وقت نداشته باشم که یه ذره بتونم فکر کنم داغون می شم و این داغون شدن در شرایط فعلی اصلا به صرفه نیست و..بهتره همون مهد و جایگزین کنم. من از این به یعد زود به زود میام!!!۱
قربان همگی!!!!!!!!