تبليغاتX
حرفهای همینجوری........
دیروز یه جایی خوندم که شانس زنها مثل قطرات باران می مونه: یکیشون می چکه توی یه باغ پر از گل و باعث شعر سرودن و به به و چه چه میشه ...یکیشون هم می افته توی یه مرداب و تمام.!!!!!!!!!

دیروز یکی از دوستانم که برای مسافرت به ایران رفته بود و قرار بود که یک ماه پیش بر گرده و من هم نگرانش شده بودم چون هر چی تماس می گرفتم کسی جوابمو نم داد بهم از اونجا زنگ زد.چیزها یی گفت که باورش برام خیلی سخت بود.گفت شوهرش اونو تنها گذاشته اونجا و یواشکی تمام مدارک این خانم را هم برده و برگشته ! تمام این مدت اینها نگران بودند و با پلیس و این چیزها دنبال این به اصطلاح آقا می گشتند. ۱۵ روز بعد یه وکیلی زنگ می زنه که بیایید طلاق توافقیتونو امضا کنید چون این جریان از ۲ ماه پیش در جریان بوده!!!!!!!!!!!!حالا این خانم مونده ایران بدون شناسنامه..پاسپورت.کارت اقامت..وو   وای فکرش هم منو دیوانه می کنه و بعد از یک ماه که این خانم شوهره رو گیر می آره که این کارها چیه کردی ما که حتی یک بار هم با هم توی این زمانها با هم مشکل نداشتیم.گفته: چیه نامردی که در حقت نکردم توی خیبان بذارمت.گذاشتمت خونه پدر و مادرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه جوانمردی!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی: همیشه بی دعوا سر کردن هم خوب نیست!آدم باید حرفشو بزنه.

۱-از فکر حال و احوال این دوستم در نمیام.

۲- فکر کنید تمام ۳ ماه گذشته اش را در خوشی با هم بودند و یارو داشته نقشه می کشیده!!!!!!

۳- بچه عزیزم  حسابی اومده پایین و شاید زودتر از موعد دنیا بیاد.

۴-این روزها یه خانمی می آد کمکم برای کارهای خونه چند ساعتی.یک روز در هفته. این خانم محترم سنگین وزن ما اسمش پریسیلا ست. و منو یاد پریسیلای توی بر باد رفته می اندازه و از او گاندا آمده. فرقش با اون یکی پریسیلا این هست که اون یکی به شدت لاغر بود و این یکی به شدت چاق. ا گر هم زبونم لال از کاراش یه ایرادی بگیرم می زنه زیر گریه و من با این شکمم ....پول هم باید بدم و در نهایت کارو خودم انجام بدم.میگه توی اوگاندا شوهر و بچه داره و اینجا چون تنهایی اذیتش می کنه دوست پسر هم داره اون هم از نوع هلندیش!!!!!خلاصه آخرشه....

۵- خدایا عاقبت همه ما را خوش بگردان!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:32 AM توسط نوشا |

این روزها چه دیر می گذرند و من چقدر مشتاق دیدن موجودی هستم که تا به حال ندیده امش .پر از اضطراب و ترس .پر از نگرانی .پر از چه کنم های بی پایان....پر از سوال و این که آیا مادر خوبی خواهم شد یا نه؟

من خودم را قویتر از هر زمانی حس می کنم. تکانهای این عزیز دل به من قوت قلب می بخشد که می توانم.شمایی که اینجا را می خوانید هم برایم دعا کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 3:47 PM توسط نوشا |

دیگه چیزی نمونده  تقریبا به آخر این سفر طولانی رسیدم.هیجانی دارم که نگو و نپرس.از من که عشق هیجانم و این همه ترس بعید به نظر می رسد.امیدوارم به راحتی بگذره و بچه به سلامت دنیا بیاد. دیروز برای اولین بار از صبح تکان نم خورد .وای که قیافه من دیدنی بود اشکهام همیجور پایین می آمدند و از خدا می خواستم کمکم کنه که وروجک یه تکونی به باسن مبارک بدهد و ما رو لبریز از شادی بکنه که این کارو انجام داد.

این روزها همه اش در حال خیال پردازی به سر می برم.کتاب دزیره را برای بار هزارم می خوانم.اسم اتخاب می کنم. همه اش دور خودم دور می زنم و باز سر جای اولم هستم.همه چیز را تعطیل کرده ام و به زندگی که درونم جاری هست فکر می کنم.من در ۲۹ سالگی در حال خلق می باشم . با شکوه نیست؟؟!(امیدوارم خداوند به همه کسانی که دوست دارند این حس رو هدیه بدهد!)

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:17 AM توسط نوشا |

بعد از مدتها دوباره دلم می خواست اینجا چند خطی بنویسم. البته در این مدت به همه دوستان سر می زدم ولی حس هیچ چیزیو نداشتم. الان در هفته ۳۳ حاملگی هستم و دیگه خیلی نمونده .اندازه فیل شدم!!!!!!!!! .مامانم هم که خدا را شکر داره می آدو این بچه هم که وول میخوره ...بعضی وقتها ازش می ترسم از اینکه اینقدر زور داره...اتاقش هم که داره آماده میشه .هنوز باورم نمیشه که دارم مادر می شوم این حس عجیبترین حس روی زمینه....تو خدا نیستی ولی یکی داره از تو تغذیه می کنه و از طریق تو به دنیا می آد. این روزها همش به مردن فکر می کنم و عجیب گریه می کنم زار زار. چراشو خودم هم نمی دونم.دلم برای چیزهای قدیمی ...دوستهای قدیمی و حسهای آ شنا تنگ شده....دلم بیخودی کوچیک شده و خلاصه اینکه انگار خودم نیستم.من دلم برای خودم تنگ شده ...بد جوری!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:51 PM توسط نوشا |