سر سپردگی یعنی آدمی که تا حالا بچه نمی خواسته میاد سرشو می ذاره روی شکم من و میگه: بابا جون پس کی می آیی ؟من خیلی منتظرتم...خیلی.....

+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت
1:43 PM توسط نوشا
|
یک فیلم جدید دیدم به نام:BLOOD DIAMOND.

حتما کسانی که ندیدند ...ببینند.تاکید میکنم.!!!!!!!!
فیلم در مورد قاچاق الماس در کشورهای افریقایی و سو استفاده از نوجوانان و کشتن آنها می باشد.لئوناردو دی کاپریو هم نقش اول فیلمه تقریبا........باید ببینید.فیلمی تکان دهنده و عمیق ...(آدم بعدش قدر زندگیشو بیشتر می دونه)
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت
5:5 PM توسط نوشا
|
- امروز صبح تلوزیون اینجا در اخبار یه چیزی گفت که خیلی عجیب و ناراحت کننده بود:یه خواهر و برادر که با هم چهار تا بچه دارند!!!!!!!!و می خواهند ازدواج کنند و شاکی هستند که چرا اجازه ندارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- من+ بچه حالمون خوبه ...فقط تکانهاش بیشتر شده اینقدری که خنده دار می شم.الان تقریبا ۱۱ کیلو اضافه وزن دارم نمی دونم چطور بر می گردم!
- هوای اینجا هم یک کمی بهاری شده...
- دیشب تا صبح خواب بهار(جامدادی) را میدیدم..و خنده دار اینه که من اصلا این بهار خانمو ندیدم و فقط از طریق اینجا سعادت آشناییشو داشتم.
- کسی به من اسم چرا پیشنهاد نمیده....دختر و پسر!؟
- الان اینجا میرم کلاسهای شنا مخصوص خانمهای باردار و از هفته دیگه کلاس یوگا مخصوص خانمهای حامله....اما این ترسه کم می شه؟ نمیشه!
- من دلم برای هیچ کس چرا تنگ نشده؟ برای بعضی از روزها و اتفاقها تنگ شده و لی آدمیزاد ها نه! انگار پرتاب شده ام یه جای دور........
- با خودم فکر میکنم چقدر از پارسال تا الان تغییر کردم و از مهمتر اینکه با مسائل راحت تر کنار می یام .برای کسی مثل من فوق العاده هست.یه پیشرفت بزرگه....من دارم آدم بزرگ بهتری میشوم.
- همگی شاد و سلامت باشید.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت
4:56 PM توسط نوشا
|
الان در هفته ۲۶ هستم .تکانهای نی نی بیشتر شده هست.عجیبه که اینجا ۸۰٪ خانمها در خانه زایمان می کنند و دلیلشان هم این هست که در محیط خانه احساس راحتی بیشتری نسبت به محیط بیمارستان دارند.وای..............در ضمن زایمان اینجا ۹۹.۵٪ در شرایط طبعیی صورت می گیرد و همه این کارها از ابتدای اینکه می فهمی باردار هستی تا انتهای قضیه با ماما های پیر و جوان می باشد. حالا من ترسو چطوری باید طبیعی زایمان کنم خدا می داند وبس!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت
1:45 PM توسط نوشا
|
من از جنگ می ترسم .از فضایی که در بی بی سی و سی ان ان حاکمه می ترسم.از در د زایمان و چیزی که به اندازه دنیا برام مجهول و ناشناخته هست میترسم.من از اینکه نوزادی را به این دنیا می آورم که دنیای خیلی خوبی نیست هراس دارم.وحشتناکه! من از فکرهای توی سرم خیلی می ترسم.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت
1:55 PM توسط نوشا
|
آقای همسر تعریف می کرد که یکی از همکارانش برایش تعریف می کرده که دیشب همسایگان سر موضوعی با هم دعوایشان می شود و یکی از اونها به دیگری می گه: برو بابا مادر ....(البته به هلندی!) بعد طرف می گه : تو که مادر منو نمی شناسی پس چطوری می تونی این حرفو در موردش بزنی؟!!!!!!!!!!!!
و این جریان واقعا اتفاق افتاده ........حالا اگر فقط یک دقیقه به این فکر کنیم که اگر این جریان در ایران اتفاق می افتاد چی میشد؟ چرا ما هر جا کم می آوریم به خوانواده طرف فحش مدیم؟ من که همیشه به آدم رو به روم فحش میدم اگه بخوام چیز ی بگم! اینجوری آدم دلش زودتر خالی میشه! خیلی وقتها هم می رم زیر دوش گریه می کنم.....
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت
7:23 PM توسط نوشا
|