تبليغاتX
حرفهای همینجوری........
بعضی وقتها فکر میکنم آدمها اگر تجربه الانشون را داشتند به نسبت قبل چه اتفاقاتی که نمی افتاد لعنت به من که همه چیز را می خواستم خودم تجربه کنم.اگه اینقدر یک دنده نبودم:

  • مثل بچه آدم اون سنی که اینقدر درسم خوب بود از مهندسی خوندنم انصراف نمی دادم و دنبال عشق و عاشقیم نمی افتادم که بعدش از زور متلکهایی که بارم می کردند برم یک رشته تخیلی بخونم که هیچ جای دنیا به دردم نمخوره الان هم مثل خر تو گل نمی موندم .
  • خوب ورزش می کردم.
  • کتابهای بیشتری را به جای چرخیدنهای بی پایه و اساسم با دوستام می خوندم.
  • کمتر به دوست پسرم زنگ میزدم که از  زور بی حرفی بیخودی  دعوامون نشود.
  • بیشتر از ۲۰-۲۵ سالگیم عکس میگرفتم.
  • به جای دو زبان می رفتم با اون همه وقت تمام نشدنی و انرژی مثال زدنیم زبان زنده دیگری یاد می گرفتم.
  • وقتی خواهر شوهر احمقم دری وری بارم کرد حتما حتما جوابشو می دادم نه اینکه از عشق اینکه بگند عجب خانمیه هیچی نگفتم و تا الان دارم از زورش به خودم می پیچم.
  • شیرینهای بیشتری یاد می گرفتم درست کنم.
  • و..................

نمی دونم امروزرو قاطی کردم. 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 5:3 PM توسط نوشا |

  • من یک کتاب خوب خوندم به اسم "همنام" از جومپا لاهیری .البته قبلا هم از این نویسنده کتاب مترجم دردهاشو خونده بودم وبسی لذت بردم از حس و هوایی که در کتاب بود و چقدر آشنا بود! شاید برای دوستان خارج از ایران این حس ها ملموس تر باشه!
  • بچه خوشگلم تکان می خورد و من را غرق لذتی ابدی می کند شنیده ام که خداوند به دعا های خانمهای حامله پاسخ بهتری می دهد می خواهم اگه الان صدای منو میشنوه این نعمت و لذت بی پایانش را از همه کسانی که منتظرش هستند دریغ نفرماید!آمین!
  • داشتم به این فکر می کردم که چقدر من در زمینه یافتن دوستان جدید مشکل دارم...منظورم دوست همینطوری نیست در تمامی دوستانی که من دارم تاریخ شروع دوستیمان حداقل به ۱۰ سال پیش بر می گردد  الان دلم دوستهای جدید می خواد ...با اینکه به شدت.... میگم به شدت آدم اجتماعی هستم اما جریان در این مورد خیلی به حالم فرقی نمی کنه!
  • این روزها حتی اگه تصویر یک منظره را از تلوزیو ن ببینم اشکام به راحتی پایین می آیند دیگه وای به حال وقتی که کسی بهم چیزی بگه یا چیزی بشه!
  • دلم پچ پچ های زنونه می خواد مردم اینجا از بس در باره همه چیز فقط با شوهرم حرمف زدم!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:32 PM توسط نوشا |

من نمی تونم بفهمم کی در لینکهای کنار صفحه آپ کرده است. کسی می دونه باید چه کار کنم؟( البته که همه به غیر از من می دونند!)
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 6:36 PM توسط نوشا |

کار بنایی خدا را ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مرتبه شکر تمام شد! این شکر بی نهایتش از بابت تمام شدن زندگی  خاک گرفته می باشد. آخی این اتاق نی نی آماده شده اسباب اثاثیه اتاقشم سفارش دادیم و آخر آپریل آماده می شود و می آ ورندشان.

جنسیت نی نی هم معلوم شد وقتی در سونوگرافی صورت ماهشو دیدم همینطور اشکهام پایین می آمدند.این آقای همسر هم احساساتی شده بود اما هی پلک می زد که مثلا من چیزی نبینم.ما هم که ندیدیم.~!!!!!!!

حال عمومیم خوبه!( خدا را شکر)

هفته دیگه امتحان رانندگی دارم ..گواهینامه منو که اصلا اینجا قبول نکردند فقط ۳ ماه اول می تونستم باهاش رانندگی کنم.دیروز هم که اینجا کلی برف آمد .فعلا من برم ....

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 5:19 PM توسط نوشا |

از دیروز توی خونمون بنایی شروع کردیم و داریم برای ورود نی نی آماده می شویم وسط کار یهو کاری پیش آمد و مجبور شدیم من و آ قای همسر برویم بیرون از خانه .خونه موند و آن آقایی که کار می کرد..بماند که ما این آقارو اولین بار بود می دیدیم و خونه رو در بست گذاشتیم و هیچ چیزی را هم قایم نکردیم و رفتیم بیرون ....بعد از یک ساعت که بر گشتیم خانه من میخواستم سریع کلید بندازم توی در که مثلا یارو را غافلگیر کنم اما آقای همسر اول زنگ خونه رو زد بعد از چند دقیقه با کلید در را باز کرد گفتم اه ....جرا اینجوری میکنی؟ گفت: بابا اون هم آدمه شاید زمان بخواد خودشو جمعو جور کنه!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی اینکه : باید به خلوت هم احترام بذاریم  حتی اگه این خلوت مال یه غریبه باشه تو خونمون.اما خداییش خیلی این قضیه توی مخ من نمیره!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 12:13 PM توسط نوشا |