تبليغاتX
حرفهای همینجوری........
میگه پاشو به مامانت یه زنگ بزن میگم الان نمی خوام .میگه: چیزی شده .؟ میگم:نه مگه باید چیزی بشه! الان حرفم نمی آد.میگه: فقط همین؟ میگم:دستتو بذار زمین .... حالا پلیس بازیش گل کرده که چرا من نمی خوام به مامانم زنگ بزنم.من هم آدمم دیگه الان حس مامانمو ندارم ..خیلی بیرحمانه هست ؟ خوب باشه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 4:30 PM توسط نوشا |

این دفعه که رفته بودم ایران همه اش می خواستم با دوستهای قدیمیم رابطه داشته باشم همدیگر را هم دیدیم دوستان دوران دبیرستان توی این مدت هم همش با هم در ارتباط بودیم...اما این وسط یه اتفاقی افتاده بود ما ها دیگه حرف زیادی برای گفتن به هم نداشتیم زودی حرفهامون ته می کشید و من همش یاد اون روده درازیهای قدیم می افتادم که تمامی نداشت .راستی ما این همه راجع به چی حرف می زدیم؟ یادم نمیاد!تا من میخواستم نظرمو به اثبات برسونم می گفتند : تو از هیچی خبر نداری ...داری راحت واسه خودت اونجا زندگی میکنی!؟ مشکلات من به نظر اونها هیچ بود در حالیکه در واقع هیچ کدامشان یکی از استرسهای اینجای من را ندارند که باید خودم همهشان را تنهایی بدون کمک حل کنم.این هم از این!

اینجا چرا من به این دوگانگیها و دودلیها رسیده ام؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 1:22 PM توسط نوشا |

آخ که بالاخره ما دیروز برگشتیم سر خانه و زندگی خودمان! ایران خوش گذشت یا نه رو نمیدونم اما انگار دلم اونجا گیر کرده....به یکی از دوستام می گفتم که چقدر دلم میخواست میموندم می گه دیوانه ای!!

هوا هم که سرد بود و برفی....نی نی و مامانش هم که خوش خوشانشان بود همه بهشون محبت از نوع بی پایانش داشتند نه اینکه اصلا اینجا هیچکس تحویلشون نمی گیره اونجا حالی می کردند واسه خودشون....حالا هم که برگشتم کار بنایی داریم تا اتاق نی نی آماده بشه.چقدر من به ایرانیهایی که اینجا دوستهای خوب دارند حسودیم می شه..چقدر من اینجا در حال خفگی هستم...حالا باز خوبه یه چند تایی کتاب با خودم آوردم(نکنه افسردگی دوران حاملگی گرفتم؟) ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:38 PM توسط نوشا |