تبليغاتX
حرفهای همینجوری........
من نمی دونم این مردم ریختند توی خیابون دیگه می خواهند چی بخرند؟ من دیگه رفتنم برای چیه؟ شکمم داره بزرگ میشه و شبها به سختی می خوابم و همه اش بد خوابم. همه اش توی این خیابانها دنبال لباس حاملگی می گردم .پیراهنامو میتونم بپوشم اما شلوار و دامن ها رو دیگه نه! تا امروز که بیکار بودم ولی از یک ماه دیگه درسم شروع میشه و حسابی سرم شلوغ میشه..این حاملگی هم عجب تغییر بزرگیه ...تا میآیی یه نقشه برای دو روز دیگه ات بکشی می بینی ای بابا حامله ای و باید یه فکر دیگه بکنی .......امروز صدای قلب بچه را شنیدم ..وایییییییییییییی . من حتی آن زمانی که فکر می کردم اینقدر عاشقم  که حد نداره اینقدر دل نباخته بودم  کوچولو.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:34 PM توسط نوشا |

من خدارو شکر بهترم!  دارم میرم ایران....هورا........هوا هم اینجا خوبه میگن در سیصد سال گذشته این گرما بیسابقه بوده!نه اینکه گرم باشه به سرمای همیشه نیست...دلم کتاب میخواد.اوووووم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:37 PM توسط نوشا |