دو روز پیش دیگه رفتم دکتر....اون هم برام یک سری قرص نوشت که واقعا دستش درد نکنه ...حالم جا آمده...وای خدایا شکر...داشتم جدا میمردم ....بالا و پایینم یکی شده بود از بس بالا آورده بودم....خوب حالا که بهترم.گاهی فکر می کنم این فلسفه حیات عجب چیز عجیبیه ها!
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت
2:51 PM توسط نوشا
|
الان که دارم این پستو مینویسم باید آماده بشم برم سر جلسه امتحان اون هم چه امتحانی...من هم که با این وضعیت اصلا درس نمی خونم حالا دست به دامان این نی نی شدم که قربونت برم مادر جون بذاری من امتحان بدم و پیشرفت کنم ..فردا بزرگ می شی مایه کسر شان شما نباشم ....نی نی جون خواهش میکنم کمک کن بدون دل بهم خوردگی امتحانو بدیم و آبرو ریزی به بار نیاید و بر گردیم خونه من هم قول میدم که دیگه استرس نداشته باشم ......آره مامان جو ن اینجوری برای هر دو مون بهتره........
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت
10:49 AM توسط نوشا
|
نمی دونم چرا اینقدر حالم خرابه....همه اش قلبم میاد توی دهنم و بر می گرده سر جاش....خلاصه که اصلا حال خوشی ندارم.....همه هم از سر مهربانی توصیه هایی میکنند اما هیچ کدام روی من جواب نمیده....آی خدا.....زندگیم تعطیل شده...هیچ جا نمیرم مبادا که بالا نیارم آبروم بره ..خلاصه داستانی شده این حاملگی ما~!!!!!!!
نه درسی نه فعالیتی هیچی!!!!دارم خل میشم ...نه اینکه بخوام ناشکری کنم اما کلافه شدم...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت
1:57 PM توسط نوشا
|