همه اش فکر میکردم اشتباه فکر میکنم...فکر میکردم یه چیزهایی با هم جور نیست اما چگونگیش را نمی فهمیدم...تا اینکه رفتم دکتر آزمایش دادم و گفت: مبارکه دارید مادر میشوید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای من!!!!!!!!!!!!!! خدایا ممنونت برای این همه لطف و مهربونیت ولی حالم خرابه....خراب
.باورم نمی شه یک نفر دیگه در من زنده هست...عجب حسی هست این آفرینش ! خدایا ممنون!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت
9:46 AM توسط نوشا
|
چند وقتی دست و دلم به نوشتن نمی ره چراشو خودم هم نمی دونم شاید چون سرم شلوغ میشه و بی خیال میشم.در حال خوندن این آیین نامه رانندگی هستم و...دیگه اینکه.. اینقدر لجم از بعضی ایرانیها در میآد که حدو حساب نداره ...برای مثال دارند همه جوره خودشون و یا خوانواده شان یه جوری از امکانات و رفاه اینجا استفاده می کنند بعدش هی نازو ادا دارند که ای وای اینها اینجوری هستند اونجوری هستند...یکی نیست بهشون بگه اگه اینها اینقدر آزار دهنده هستندتو چرا اینجایی؟ حداقلش اینه که تو داری از تسهیلاتی که خودشون استفاده میکنند .استفاده میکنی....اگه بیکار شدی حقوق داری...اگه زن باشی هزار قانون برای حمایت از تو وجود داره برای توی خارجی.....من نمی گم اینجا بهشته ولی ناله هم نمیکنم.مگه تو ی ایران تو میتونی با حقوق بی کاریت زنده بمونی؟ تازه اگه شامل حالت بشه....وقتی می شنوم که وای مردم اینجا چقدر سرد و نا مهربان هستند دیگه می خوام آتیش بگیرم...اینجا ما دوستانی داریم که از تمام کسانی که ایران می شناختم مهربان تر هستند و از اون مهمتر اینکه تو حس میکنی که این واقعیه ...من اصراری بر خوب بودن اینها ندارم ولی درک ما انسانها از وقایع با هم فرق می کنه.....ایران هم دزد هست پس همه دزد هستند؟ فکر کنم اول یه نگاهی باید به خودمون و اندازه عشقی که به دنیای بیرونمون میدیم بندازیم بعد درباره خوب بودن یا نبودن آدمهایی که خیلی هم شاید به واقع فرهنگشونو نمیشناسیم فکر کنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت
2:28 PM توسط نوشا
|