تبليغاتX
حرفهای همینجوری........
امروز که داشتم به تصویر خانم انوشه انصاری نگاه میکردمو به حرفهاش که از بچگی همچین آرزویی در سر داشته و براش خیلی زحمت کشیده گوش می دادم با خودم فکر کردم من تا حالا برای رسیدن به آرزوهام چکار کردم شده یه بار از خواب شبم بزنم؟ شده از مهمونی که خیلی دلم می خواسته بروم فرض رو بر این بذاریم که خواسته ام نمره بالا گرفتن بوده بگذرم؟ شده در بد ترین شرایط که همه چیز عکس عمل می کنه به خودم بگم یه کم دیگه تحمل کن این هم می گذره؟دیم نه ....من اینکاره نبودم نه این که بی اراده باشم اما راحترین مسیر رو انتخاب می کردم و یه جوری از سختی راه کنار می کشیدم ....دیدم در تمام این سالها با خودم و دلم رو راست نبودم و هی از این شاخه به اون شاخه پریدم....خودمو باور نکردم و ایمانی به خودم نداشتم باافتادن کوچکترین اتفاقی به راحتی بریدم ............وای بر من!

حالا نه اینکه زود باشه اما خیلی هم دیر نیست اینو شاید مدیون انوشه انصاری باید باشم.نمی دونم چرا کار این خانم اینقدر روی من اسر(میدونم با این س نیست اما پیداش نمی کنم!)گذاشت و اینقدر منو به فکر فرو برد اول باید به کارهای عقب افتادهام برسم:

  1. گواهینامه ام را که عمری ت گوش انداختم بگیرم.
  2. درسهایی را افتادم پاس کنم.
  3. ورزش ..........ورزش.ورزش
  4. به پوستم برسم.
  5. فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه....چون در حال ایمان آوردن به خودم می باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 6:26 PM توسط نوشا |

الاندرو باز کردم خسته اومدم داخل که یکی از دوستان نه خیلی صمیمی زنگ زد گو ناله و گله که ای وای من چقدر بدبختم و چه مشکلاتی با شوهرم دارم و.....

من نمیدونستم چی بگم...سخته قضاوت وقتی که فقط یک طرف قضیه داره داستانو میگه ...من میگم آدم باید با دو طرف زیر یک سقف باشه و باهاشون زندگی کنه باز هم مشکله...بگی این کارو کن یه دردسره بگی نکن یه جور دیگه گیر می اوفتی...

اوایل خودم بدتر از همه بودم هر اتفاقی که برام می افتاد با مامانم و دوستام در باره اش حرف می زدم آخرش هم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم  هر کسی هم که یه نظری میداد فکر میکرد بهترین راهو به من پیشنهاد داده حالا........میشینم عمیق و آرام راجع به مشکلم فکر میکنم توی همین آرامشه یه راهی جلوی پام میاد حد اقل اینکه دیگه با عجله تصمیم نمی گیرم.دردسرهام هم کمتر شدند!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 8:55 PM توسط نوشا |

امروز عجب هوای خوبی شده ومن هم موندم خونه..بیخودی ......اینجا سکوتش بعشی وقتهتا بد جوری کلافه ات می کنه.....امان اراین مدرن نشینی بدون دوست!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 7:25 PM توسط نوشا |

امروز بالاخره عطر سنبل .عطر کاج رو خوندم.....روان.سلیس.واضح.....یه دختر کوچولو که احساساتش را بلد خوب بیان کند.قبل از اینکه بیام ایران نقشه کشیده بودم پیداش کنم.رفتم کتاب فروشی محبوبم (فردوسی)سر سعد آباد. وای که روحم شروع به پرواز کرده بود.شاد و سرمست بودم.آخرین کتاب مصطفی مستور هم توقیف شده!!!!!!!!حیف..

مردم از بس زغال اخته با نمک خوردم سیری ناپذیر به نظر میایم.تفسیر بقیه: خبریه؟؟؟؟؟؟؟ میگم نه..میگند:وا ...از حالت چشمات معلومه..جون من ..به من بگو به کسی نمیگم!؟!! و این از مردمی که راجع به بقیه راحتتر تصمیم میگرند و نظر می دهند چیز عجیبی نیست.

پلیس مخفی توی اتوبانها که برای جلوگیری از لایی کشی و سرعت غیر مجاز به وجود آمده و شبها در tvنشان میدهند جالب است.ماشینهای جدید..دخترانی که همه  متحدالشکل می پوشند....و مدل مو و آ رایششان تو را به یاد سر و شکل قیافه فروزان در فیلمهای قدیمی میاندازند.

با همه اینها بوی ایران هنوز همانی هست که بود.یه حس گرم و دوستداشتنی بهت میده.مردم کلاه بردارتر شدند..همه دنیا اینجوری شده...اینها چیز مهمی نیست.چیزهای مهم تر و اصلی تری وجود دارند.

با همه اینها دارم به برگشت فکر میکنم خیلی جدی!ماندن و برگشتن هر کس به غیر از مسایل کشوری و عقیدتی به فاکتورهای شخصی هم مربوط میشه....انگار کفه اینوری  برای من سنگین تره!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:4 AM توسط نوشا |

حالا که ما فونت فارسی پیدا کردیم ایقدر نوشتیم این بازی دراورده و همش پاک شد!

ایران هستم .........................................

و خسته ! از چی؟ از دیدن cat walk هرروزه در خیابانهای تهران...از بی اطلاعی مردم و بدتر از اون بی تفاوتی اونها نسبت به مسایل دنیا! نصر اللله کلیویی چند؟ ۵+۱ جلسات خوردنیه؟ انرژی هسته ای

مال آ دمهایی از سیارات دیگه هست.........وای.........

به جاش وای نوشا جون چقدر چاق شدی ها!!!!!!!!!۱(nبار)تا صدای شوهره رو هم دراوردند:میگم واقعا چاق شدیها!!!!!!!!!؟یا  کنسرت کیهارو رفتی؟ وای این چه مدل مویی؟ جواد جون برو آرایشگاه....

مکان آرایشگاه توپ که دختر خامه جان هر روز آنجاست و به خاطر گل روی اون به من امل یه وقتی دادند:

-وای خانم جون این چه مدل و رنگیه..بیچاره این شوهراتون....(جدی)توی دلش:شانسو میبینی خواهر!

سواد خانمهای آرایشگر endeمد و تحلیل اونها از مسایل:

از دست این رژیم!!!!!!!وای آزادی نیست(بابا تو که با اون تیپت مادر آزادیو اوردی جلوی چشماش!!)

یه دکتر خوب سراغ دارم نمی خوای گونه تزریق کنی؟

و.............یکیو سراغ نداری اونجا واسه من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر چی بود با هر سنی مهم نیست!!!!!!!!! و من یاد یکی از ایرانیهایی اوفتاده بودم که فقط با یه دختر ایرانی از ایران ازدواج کرد که بعداز ۴ ماه طلاقش بده و قرضهای بانکش از این طریق نصف بشه!!!!!!!۱حالا گور بابای دختره که تحت پیگرده و روحش از هیچی خبر نداشته و حالا در مرز جنونه!

وای بر ما که از ماست که بر ماست!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:47 AM توسط نوشا |